تبليغاتX
سهم من

سهم من

صفحه ی سفيد کاغذ مسخره ام نميکند. چيز هايی که ميگويم تو دلش نگاه می دارد. چيزی را به رخم نميکشد. ازرم نميدهد. دلسوزی بيجا نميکند.خجالتم نميدهد. نيش نمی زند.پدر، مادر، خواهر و برادر و همه ی کسم است.مرا به گذشته می برد، به آينده می برد، به خيال هام می برد. به رنج ها و شاد های م. بغض ميکند. لبخند ميزند. همه جا ميبرد. دوستش دارم، از چشم هم بيشتر.

 نوشته ی بالا بخشی از کتاب شما که غريبه نيستيد نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی است که امروز تمومش کردم.کتاب بيشتر به دوران کودکی و نوجوانی نويسنده ميپردازد.مرادی کرمانی را از قصه های مجيد ميشناختم.رد پای همان مجيد شيطون و دوست داشتنی را ميشود  در همه جای داستان  ديد.نثر ساده و پر از صداقت نويسنده را دوست داشتم. منو به طور عجيبی ياد دوران بچگی خودم مي انداخت. توصيه ميكنم حتما بخونيد شايد مثل من بعد از ظهر هايتان ديگر چندان هم دلگير نباشد!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:42  توسط الهام  | 

اين روزها درگير زندگی جديدی هستم درگير آدم های جديد، درگيرفکرها ی عجيب غريب! خيلی وقت بود ميخواستم شروع به نوشتن کنم ولی کاملاً تنبل و بی حوصله بودم.فکر ميکنم لذت نوشتن در من مرده! انگار نوشتن يادم رفته.نميدونم چی به سرم امده. اين روزها دارم سعی ميکنم کشف کنم ببينم چه خبره!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 9:41  توسط الهام  | 

لحضه پیش عاشقت نبودم این لحظه هستم و به دلیل وجود من نیست که عشق وجود دارد فقط رخ داده من نميتوانستم با زور،خودم عشق را به وجود بياورم.فقط اتفاق افتاده و آن چيزی كه روي داده هر لحضه ميتواند روی ندهد،تو نميتوانی هيچ كاری انجام دهي.قطعيتی در مورد لحضه بعد وجود ندارد.

ولی ذهن خواهان قطعيت است.آنوقت است كه ميتوانی مالك آن باشي، آنوقت ميتوانی به آن تكيه بدهي.عشق روز بعد هم وجود خواهد داشت.مسخرگی تمام اين، در همين است:تو برای مالك شدنش،موجودی زنده را كشته ای و آنوقت هرگز نميتوانی از آن لذت ببري،زيرا ديگر وجود ندارد،مرده است.برای مالك شدنش او را كشتی و حالا زندگی را از او طلب ميكني!

الماسهای آگاهی (اشو)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط الهام  | 

سيزده به در بسی خوش گذشت،تنها در خانه با تكاليف نا تمام و كلی خشم فروخورده!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 11:37  توسط الهام  | 

چقدر دوست دارم با خودم ودنیا در صلح باشم. حس خوبیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:49  توسط الهام  | 

 
دلم بدجوری هوس نوشتن كرد...تصميم گرفتم دوباره اين جا رو راه بندازم!شايد كمی متفاوت...

پ.ن:منتظر حرف های شيك و خوشگل نباشيد هر جوری حال بده خواهم نوشت!

 راستی ديگه دلم نميخواد اينجا سياه باشه،اينجوری بهتر نيست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:37  توسط الهام  | 

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست

که مزد-گورکن

از بهای-آزادی ی-آدمی افزون باشد

جُستن
يافتن
و آن‌گاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن ِ خويش
باروئي پي‌افکندن ــ


اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:8  توسط الهام  | 

من احمقو بگو دنبال سهمم میگشتم!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:40  توسط الهام  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:11  توسط الهام  |